|
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 18:35 توسط افشین |
ببخشید که مدتی در خدمت شما نبودم آخه یک حادثه برای من اتفاق افتاد که بر اثر آن پای راست من را از زیر زانو قطع کردند به همین خاطر بستری بودم ازتمام عزیزانی که دراین مدت نهایت لطف را به من داشتند بینهایت ممنونم ایشالا سعی میکنم مثل قبل در خدمت شما باشم + نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 1:30 توسط افشین |
لوييز ردن،زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ،و نگاهي مغموم.وارد خوار و بار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خوارو بار به او بدهد.به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچه شان بي غذا مانده اند. جان لاك هاوس،صاحب مغازه،با بي اعتنايي،محلش نگذاشت وبا حالت بدي خواست او را بيرون كند. زن نيازمند،در حالي كه اصرار ميكرد گفت:" آقا،شما را به خدا،به محض اين كه بتوانم پولتان را مي آورم." جان گفت نسيه نمي دهد. مشتري ديگري كه كنار پيش خوان ايستاده بود،و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت:" ببين خانم چه مي خواهد،خريد اين خانم با من." خوارو بار فروش با اكراه گفت:" لازم نيست،خودم مي دهم.ليست خريدت كو؟" لوييزگفت:"اينجاست." " ليستت را بگذار روي ترازو.به اندازه وزنش،هر چه خواستي ببر." لوييز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد، و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ترازو پايين رفت. خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد. مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ديگر ترازو كرد. كفه ترازو برابر نشد، آنقدر چيز گذاشت تا كفه ها برابر شدند. در اين وقت، خواروبارفروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است. كاغذ ليست خريد زن نبود كه نوشته بود: " اي خداي عزيزم، تواز نياز من باخبري، خودت آنرا برآورده كن." مغازه دار با بهت جنسها را به لوييز داد و همانجا ساكت ومتحير خشكش زد. لوييز خداحافظي كرد و رفت. مشتري يك اسكناس 50دلاري به مغازه دار داد و گفت:"تا آخرين پني اش مي ارزيد." فقط اوست كه مي داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است............ دعا بهترين هديه رايگاني است كه ميتوان به هر كس داد، و پاداش بسيار برد.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388 16:1 توسط افشین |
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان، را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را، راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را، راه بیان عشق می دانند. + نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 18:19 توسط افشین |
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. درراه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 17:30 توسط افشین |
|